دفتر یادبود و دادخواهی قتلعام شدگان و جان بدر بردگان و خانواده های آنان

پروژه گزارشگران: دفتر یادبود و دادخواهی قتلعام شدگان و جان بدر بردگان و خانواده های آنان در کشتارگاه های جمهوری اسلامی و در سی و چند سال گذشته و بویژه دهه خونین شصت! برای امضا و پشتیبانی شماست!

 

 

دوستان و یاران گرامی!

این دفتر جایگاه محکومیت و ثبت جنایاتی است که حاکمان بر زندانیان سیاسی بی دفاع  و در خفا روا داشتند. بیست و پنج سال از آن فاجعه گذشته است و هنوز سکوت مرگبار آنان شکسته نشده است. فراخوانهای موضعی اگر چه مثبت و در زنده نگاهداشتن یاد آن عزیزان ضروری است اما کافی نیست. هم از اینرو سایت گزارشگران  پروژه دائم و پیوسته جمع آوری امضا, خاطره, تصویر و مراجع روشنگر در این زمینه را در برنامه دراز مدت خود قرار داده است. از تمامی فعالان سیاسی اجتماعی و هنری  که این دوران سیاه کشورمان را گره ذهنی خود دارند تقاضا داریم با پشتیبانی و امضا آن  و همچنین در صورت امکان ارسال نظرات, خاطره ها و پیشنهادات و تصاویر  قربانیان آندوره شوم ما را همراهی کنند. این پروژه تا تابستان سال 1393 باز خواهد ماند.

این مجموعه در حد امکان به زبانهای مختلف ترجمه و منعکس خواهد شد.

گزارشگران

 

امضا و پشتیبانی افراد, نهادها و رسانه ها

نظرات کوتاه

عکس و تصویر

نقاشی و کاریکاتور و طرح

لینک به کتابها و ادبیات زندان در رسانه های دیگر

گزارشات

شعر و متون ادبی

ترانه و سرود

لینک فیلم, تاتر

 

گزارشگران

09. 09. 2013

www.gozareshgar.com

 

 

امضا و پشتیبانی افراد, نهادها و رسانه ها:

 

 

 

 

 

احمد بخردطبع – فعال کارگری

ابراهیم آوخ – زندانی سیاسی سابق – فعال سیاسی

اسماعیل خودکام – فعال کارگری

امین بیات – فعال کارگری

آمادور نویدی – فعال سیاسی و وبلاگ نویس: بدینوسیله تلاش و پیگیری شما را در اینزمینه٬ دفاع از مقام وشأن انسان و انسانیت و… ارج میگذارم

انور میرستاری – فعال حقوق بشر: به امید آزادی همه زندانیان سیاسی و عقیدتی

ا. م. شیری (ابراهیم شیری) فعال سیاسی، نویسنده و مترجم: با بزرگداشت یاد قربانیان دهه شصت امضا می کنم.

امیر میرزائیان – زندانی سیاسی سابق – فعال سیاسی: بیست و پنج سال از وقوع فاجعه کشتارجمعی زندانیان سیاسی میگذرد،66 ماه با اکثر این جانباختگان زیستم. براستی که آنان دوستداران واقعی زندگی، صلح و عشق حقیقی بودند. آرزوی آنها بوستان ها و کشتزارهای پر محصول، تحقق سفره پر نعمت و رنگین برای همه، رونق کار،صنعت و کشاورزی بدون استثمار، سربلندی و استقلال کشور بدون استعمار بود آنها جان شیفته اشان، تنها سرمایه زندگی خود را در این راه فدا کردند.  ما برای آنکه ایران خانه خوبان شود، خون دلها خورده ایم ، خون دلها خورده ایم   ما برای آنکه ایران گوهری تابان شود، رنج دوران برده ایم ، رنج دوران برده ایم   پیشانی بر خاکشان می سایم و یادشان را گرامی می دارم.

ایرج مصداقی: زندانی سیاسی سابق – بازمانده کشتار سراسری زندانیان تابستان 1367

ایرج حیدری – فعال سیاسی

اسد گلچینی – فعال سیاسی

امير-  از طرف راديو پيام كانادا حمايت و پشتيبانى خود را اعلام ميداريم

امیر پیام – فعال کارگری – کانادا

ایرج آبشار – فعال سیاسی

الهه امانی – فعال حقوق زنان و حقوق بشر: روز داد خواهی فرا خواهد رسید… تردیدی نیست

احد سبلان – فعال مدنی

بهروز فراهانی – فعال کارگری – فرانسه

بهرام رحمانی – نویسنده و روزنامه نگار

بهنام چنگائی –  فعال سیاسی

بتی جعفری نژاد – فعال سیاسی

حمایت خودم را اعلام می دارم! 

بهروز رضوانی – فعال کارگری – آخن, آلمان: پیروزی از آن ماست. نه می بخشیم و نه فراموش می کنیم.

باقر ابراهیم زاده – زندانی سیاسی سابق – فعال سیاسی

بیژن سعیدپور – فعال سیاسی

بهمن امینی – فعال سیاسی و حقوق بشر، زندانی سیاسی سابق

بهروز سورن – روزنامه نگار – زندانی سیاسی سابق

پروین ریاحی – فعال سیاسی

پرویز میرمکری – شاعر: برای  دفتر دادخواهی قتل عام شده گان

پویان انصاری – فعال سیاسی

پرویز داورپناه – فعال سیاسی: موافقم

پارسا سربی – فعال سیاسی: ننگ و شرم بر دیکتاتور, چه شاه و چه شیخ. به امید روزهای بهتر

پریچهر نومانی – فعال سیاسی: یاد عزیزان بخون خفته همیشه با ماو درقلب ماست.بامید روز دادگاه عادلانه در پیشگاه ملت

پیام پرتوی – فعال سیاسی

پروانه قاسمی – فعال سیاسی

پیروز زورچنگ – زندانی سیاسی سابق – فعال سیاسی

پرویز مختاری – فعال حقوق بشر, برادر زنده یاد سیامک مختاری که در تابستان سال 1362 در زیر شکنجه کشته شد

 

تقی روزبه – تحلیل گر سیاسی: آرزوی موفقیت برای این پروژه

جمشید صفاپور – فعال کارگری

جابر کلیبی – فعال سیاسی

جزایری: حمایت خودم را از این پروژه اعلام می نمایم

جواد دادستان – سینماگر

حمیدرضا رحیمی – شاعر, پژوهشگر و طنزپرداز

حسن حسام – زندانی سیاسی دو رژیم – فعال سیاسی – شاعر

ح ریاحی – زندانی سیاسی سابق – فعال سیاسی

حسن بیاتلو – فعال سیاسی: به امید ایرانی آزاد و آباد و سرنگونی رژیم دیکتاتوری

حسین مختار زیبائی – دكتری علوم قضائی زندانی سیاسی سابق – قربانی شكنجه در حال حاضر با بدنی كه هفتاد و هشت درصد آن مصنوعی میباشد زندگی میكنم، بازمانده از قتلعام سال شصت و هفت، فرزند مجاهد شهید علی مختار زیبائی سرهنگ نیروی هوائی ایران كه در بیست و شش شهریور سال شصت در سن چهل سالگی در زندان اوین در ارتباط با سازمان مجاهدین خلق ایران  تیرباران شد.

 

حسن معارفی پور: فعال سیاسی

خسرو آهنگر – فعال سیاسی

رسول شوکتی – زندانی سیاسی سابق – فعال سیاسی

رضا بی شتاب – شاعر

رفعت زین الدین – فعال سیاسی

رضا دانش – فعال سیاسی – از این پروژه حمایت میکنم

 

رضا پورکریمی – زندانی سیاسی سابق – فعال سیاسی: از خاوران و همه گورهای بی نام و نشان 

این صدای محزون به گوش می رسد عیان 

که یاد ما را زنده دارید ای رفیقان 

امروز آرزوهایمان در دل توده ها جاری است 

حرف از رهایی و داد 

افسوس که جای ما خالی است .

===============    

یاد یاران یاد یاد

 

رقیه سلجوقی – فعال مدنی

زینب قراویسکی – فعال سیاسی

داریوش شیروانی – فیلم ‏ساز و موسیقی دان

سیامک موید زاده – قعال کارگری: مسیر مبارزات ما راهیست که عزیزانی با نثار جان خود آنرا هموار کرده اند. بنابر این یاد عزیز آنهات فراموش نشدنی و همیشه با ماست همانگونه که نفرت و انزجار از کرکسان و آدمکشانی که اینهمه عزیزان را از ما گرفتند فراموش نخواهد شد. یاد تمامی جانباختگان راه ازادی و سوسیالیسم گرامی باد!

سوسن شهبازی – فعال کارگری و زندانی سیاسی ۱۳۶۲ تا ۱۳۶۵،گچساران،هوادار سازمان پیکار در راه آزادی طبقه کارگر

سعید نوروزبیکی – زندانی سیاسی دهه ای هفتاد و فعال سیاسی مستقل در تبعید: با سپاس و قدر دانی از شما دوستان ورفقای انقلابی در جهت زنده نگاهداشتن و یاد وخاطره آن رهروان راه آزادی تلاشهای بی شائبه می نمایید ، وهمچنان سعی در افشای ناگفته های جنایات رژیم ضد بشری جمهوری اسلامی در سطحی گسترده را باز گشوده اید ، اعلام داشته و همواره خود را در کنار شما می دانم

سعید صارمی – فعال سیاسی: حمایت می کنم.

سیمین اصفهانی – فعال جنبش زنان – فعال سیاسی

سیامک  جهانبخش – فعال سیاسی

سولماز محمودی – تحلیلگر سیاسی

سهیل گرامی – فعال مدنی

سحر دیناروند

سیاوش عبقری – استاد دانشگاه و فعال حقوق بشر

شکوه میرزادگی – نویسنده و روزنامه نگار: این دفتر یادبود در تاریخ معاصر ثبتی همیشگی خواهد داشت.

شعله امید – ایران

شهلا عبقری – استاد دانشگاه  و فعال حقوق زنان و حقوق بشر

صدیق جهانی – فعال کارگری

علی پیچگاه – فعال کارگری

گزارشگران: هفت عضو خانواده علی پیچگاه بدلیل آزادیخواهی اعدام شده اند

عسگری – فعال سیاسی: کشتارنیروهای اگاه هرکشورتوسط حاکمان نشانگراستبدادی ان حکومت است اما رژیم عجیب الخلقه اخوندی درقرن بیستم و ادامه اش درقرن بیست ویکم ازنوع دیگراست که طبق اسناد و مدارک افشاشده ازدرون سازمانهای جاسوسی قدرتهای یزرگ نشان ازیک ماموریت ازپیش تعیین شده دردوران جنگ سردبین دوابرقدرت شرق و غرب صورت گرفته که دراینجا باید هم امروهم عامل محکوم شوند و یقینا تاریخ بشریت مدعیان دروغین دمکراسی و حقوق بشررا نخواهد بخشید چراکه ملت ایران دردهه سی همت نشان داد وخواست دست اجانب را منابع و منافع خودقطع کند اما برانها گران امد ابتدا علیه دولت ملی و انگاه با ذخیره کردن اخوندبیسواد و بی احساسی چون خمینی چنین فجایعی را رقم زد که تا کره زمین وجوددارد جبران ان خونهای پاک نخواهد شد.من بعنوان یک انسان دردکشیده درتبعید جنایات صورت گرفته علیه بهترین و اگاهترین فرزندان ایرانزمین را محکوم میکنم و خواهان محاکمه و مجازات عامرین و عاملین انها هستم.روحشان شاد و یادشان گرامی باد

عباس منصوران – فعال سیاسی: این ابتکار شما مورد پشتیبانی است و امید که از پشیتبانی های بسیاری برخوردار شود

عباس مظاهری – زندانی سیاسی سابق – فعال سیاسی: امضا و پشتیبانی می کنم

عاطفه اقبال – زندانی سیاسی سابق – فعال سیاسی

علی رسولی – فعال کارگری

عادل احمدی – فعال سیاسی: مرگ بر نظام ضد مردمي و فاشيستي جمهوري اسلامي ايران و در اهتزاز باد مبارزات زحمتكشان بر عليه قاتلان حق و حقيقت. به پيش براي سرنگوني جلادان!

غلام عسگری – فعال کارگری: روحشان شاد ویادشان گرامی باد اما یاد و خاطره انها محدودبه دفترنمیشود حماسه افرینان رویارویی اگاهی با جهل وجوروجنایت برای نسلهای بعدی تاریخ به حجم شاهنامه و مثنوی مولوی رارقم زدند و دراین جنگ نابرابربرای همیشه بساط دکان دینکاران را به ذباله دان تاریخ ریختند من بعنوان یک انسان درد کشیده ضمن گرامی داشت ان عزیزان همیشه جاوید امرین و عاملین جنایات دهه شصت مخصوصا تابستان شصت که مصداق جنایت علیه بشریت بودرا محکوم میکنم و خواهان محاکمه و مجازات حاکمان رژیم ضد انسانی جمهوری اخوندی و باندهای تحت فرمان انها هستم.ننگ برجمهوری ولایت مطلقه فقیه.

فریبا ثابت – زندانی سیاسی سابق – فعال سیاسی و فعال جنبش زنان

فهیم لاکی – فعال مدنی

فرامرز دادور– فعال سیاسی: تا روزی که زندانی سیاسی ، شکنجه و اعدام نباشد و در کمال آزادی و فارغ از هر نوع ستم اجتماعی به برپائی مناسبات اقتصادی/اجتماعیِ انسانی دست یابیم  

فرامرز عبادت طلب: زندانی سیاسی دهه شصت – فعال سیاسی

دستتان را به گرمی می فشارم و از این طریق حمایت خود را از هر گونه فعالیت انقلابی بر علیه جنایت و سرکوب و دفاع از آزادی اعلام می دارم.

فرهنگ قاسمی – نویسنده و فعال سیاسی در تبعید

 

فرخ حیدری – زندانی سیاسی سابق و فعال سیاسی در تبعید

 

فریبا راد – فعال سیاسی

ک الوند – فعال سیاسی

کاوه دادگری – زندانی سیاسی سابق: خشم و انزجارمان برعلیه این جنایت و سایر اعمال ضدانسانی رژیم را بنیادی برای اتحاد و مبارزه مان قرار دهیم.شاید که در جنبش پیش رو ،آگاه تر و متشکل تر عمل نماییم 

لیلا جدیدی – فعال سیاسی

مهرداد مهرپور محمدی – نویسنده و فعال سیاسی

مرجان افتخاری – زندانی سیاسی سابق – نویسنده و فعال سیاسی

مجید بیدار ( موسوی ) – زندانی سیاسی سابق – فعال سیاسی: عزیز با شما هستم، حداقل به یک دلیل: نه می بخشم، و نه فراموش میکنم

مینا زرین – زندانی سیاسی سابق – فعال سیاسی: دستگیری ام در سال 60 ،تقسمیم بندی در 3 دوره زندان ،شکستن و نشکستن و ترس رژیم از خانوادها خاورانها

http://www.youtube.com/watch?v=SU1oLnE4rn0&feature=share

مسعود فروزش راد – زندانی سیاسی سابق – فعال سیاسی

مهران سیرانی – فعال سیاسی

محمد تقی سیداحمدی – فعال کارگری: حمایت خودم را از این پروژه اعلام می نمایم

محمود خادمی – زندانی سیاسی در دو رژیم – فعال سیاسی : با آرزوی موفقیت در پیشبرد این پروژه

مجید مشیدی – فعال سیاسی و فعال حقوق بشر: چه پروژه زیبائی ، نباید  تاریخ  به فراموشی سپرده شود ! ما در مقابل نسل های آینده مسئول هستیم.

مسعود سفری – فعال سیاسی

مصطفی حبیب – فعال سیاسی

محمد اشرفی – فعال سیاسی: کشتار های دهه شصت جنایت علیه بشریت بود که البته در تمامی دوره ها و مراحل انواع مختلف جکومت های سرمایه داری (حتی دمکراتیک ترین آنها) چنین جنایت های را انجام می دهند و البته جمهوری اسلامی این جنایت ها را حق به جانب و برای خدا انجام داد ولی ماموریت جهانی او برای نجات سرمایه داری بود ولو اینکه خودش وانمود می کرد نمی داند یا برای خدا است و نیروهای رده پایین ش نمی دانستند برای سرمایه داری خدمت گذاری می کنند امروز باید با تمام توان خواهان محاکمه جنایت کاران باشیم و باید بدانیم که در جنگ طبقاتی سرمایه داری در هر زمانی لازم باشد در هر جای از دنیا با هر نوع حکومت سرمایه داری انجام خواهد داد باید با دید انترناسیونالیستی برای جلو گیری از امکان انجام جنایت توسط سرمایه داری های مختلف جلو گیری کرد

محمد امیرانی – فعال سیاسی – دانمارک

مینا انتظاری – زندانی سیاسی سابق و فعال سیاسی در تبعید

مهناز قزلو – زندانی سیاسی سابق – فعال سیاسی

مراد شیخی – فعال سیاسی، و مسئول سایت زنده باد انقلاب، و پناهندگان ایرانی:   نه فراموش میکنیم و نه میبخشیم نه میتوانیم فراموش کنیم و نه میخواهیم

مریم افشار – فعال سیاسی – سوئد

مرسده محسنی – برادرم مجتبی‌ محسنی که در سال ۶۷ اعدام شد

محمود رضا کاظمی فر – مستند ساز: نه می بخشیم و نه فراموش می کنیم

محمد صدیق

نظام جلالی – فعال سیاسی و وبلاگ نویس

نادر ثانی – فعال سیاسی

ندا نوآور – فعال حقوق بشر

ناصر طاهری – فعال سیاسی چپ

ندا فرخ – کنشگر حقوق بشر

نادر تیف – وبلاگ نویس آنارکوکمونیست

نادر احمدی – فعال سیاسی – زندانی سیاسی سابق: با تشکر فراوان از سایت گزارشگران من  ضمن حمایت از زنده نگاه داشتن یاد قربانیان رژیم ضد بشری جمهوری اسلامی به عنوان یکی از قربانیان این حکومت که از سال 1359 تا سال 1363 را در زندان های تهران سپری کردم جهت درج در آرشیو شما یک مطلب کوتاهی را که قبلآ نیز آنرا در چند سایت منتشر کرده ام به ضمیمه این ای میل برایتان ارسال می کنم. حقیقت این است که زبان از بازگویی آن همه ددمنشی ها که در زندان های جمهوری اسلامی بر ما رفت عاجز است ولی برای آگاهی افکار عمومی در ایران و سراسر جهان و جهت جلوگیری از تکرار یک چنین اعمالی بدون شک نباید آنرا فراموش کرد و  باید آنرا مرتبآ بازنگری کرد و بخصوص شرایط و دلایل بروز آنرا مورد بررسی قرار داد. به امید روزی که بشریت از شر دولت ها و زندان های آنان خلاص شود. نادر احمدی از هلند

ونداد اولادعظیمی – فعال حقوق بشر

یاور اعتماد – فعال رسانه ای 

یوسف اردلان – فعال سیاسی 

ی الفتی – زندانی سیاسی دهه شصت – سرنگون باد رژیم جانی جمهوری اسلامی

 

 

کمیته بین المللی نجات پاسارگاد

http://www.savepasargad.com

لجور

http://www.lajvar.se/

سایت سازمان کارگران انقلابی ایران – راه کارگر

http://rahekaregar.com/

وبلاگ فعالان در تبعید

http://exilesactivist.wordpress.com/

پایگاه اینترنتی هزل دات کام

http://www.hazl.com/

علیه ستم جنسی

http://www.asj-iran.com/

تقی روزبه

http://www.taghi-roozbeh.blogspot.com/

اتحاد کارگری

http://etehad.se/ 

راه کارگر خبری

http://www.rahekaregarnews.com/

مینا زرین

http://mina-zarin.blogspot.co.at/

پرتو

http://partov.wordpress.com/

البرز ما

https://aleborzma.wordpress.com/wp-admin/

احترام آزادی

http://ehterameazadi.blogspot.de/

بازآفرینی واقعیت ها

bazaferinieazad.blogspot.fr

شاهین شهر

http://andishehnovin.blogspot.de/

سعید نوروز بیکی

http://www.saeednorouzbeyki.com/

 اطلاعات نت

http://ettelaat.net/

ریشه ها

http://www.nadersani.net

سایت محمود خادمی

http://mahmoudkhademi.de/

رضا بی شتاب

http://rezabishetab.blogfa.com/

سایت مجید مشیدی

http://www.m-moshayedi.com/

وبلاگ اشتراک

http://eshtrak.wordpress.com

وبلاگ ابراهیم شیری

http://eb1384.wordpress.com/2013/09/12/

سایت جابر کلیبی و پروانه قاسمی

http://www.djaber-ka-parvaneh-gh.com/

نه زیستن, نه مرگ

http://www.irajmesdaghi.com/

برسان سلام یاران

http://www.mina-entezari.blogspot.com/

شقایق های دشت سوخته

http://www.farrokh-heidari.blogspot.com/

سایت رنگین کمان

http://www.rangin-kaman.org/

وبلاگ اسد گلچینی

http://golchini.wordpress.com/

رادیو پیام

http://www.radiopayam.ca/

نی لبک هائی که انسان را سرودند

http://mahnazghezelloo.blogspot.co.at/

سایت زنده باد انقلاب

http://www.enghelaab.net/ 

سایت پناهندگان

http://www.panahandegan.com/

سایت مسدود شده حسین مختار زیبائی بدلیل افشاگری هایش

http://www.blogster.com/mokhtar

سایت داریوش شیروانی

http://www.shirvani.de/

سایت کانون فرهنگی خیام

http://www.khajjam.de/

 

سایت گزارشگران

http://www.gozareshgar.com

 

وبلاگ خبری گزارشگران

http://gozareshgaran1.wordpress.com

 

وبلاگ آهنگر

http://ahangar1.wordpress.com

 

صدای میراث فرهنگی جهانی

http://worldculturalheritagevoices.org

 

 

کمیته دفاع از آزادی و برابری در ایران – وین

اینفو ایران

بنیاد آزادی اندیشه و بیان

 کانون فرهنگی بامداد – استکهلم

از طرف راديو پيام كانادا – امير

بنیاد اسماعیل خوئی 

کانون فرهنگی خیام

کمپین دفاع از زندانیان سیاسی و مدنی

 

 

خدامراد فولادی

 

 

 

به یاد ِ تابستان ِ ٦٧

 

هنوز

آن سرود ِ کودکانه را

به خاطر دارم :

سیصد گل ِ سرخ و …

حالا که بزرگ شده ایم

کوک ِ سازهای مان را

عوض کرده ایم و

مضمون تصنیف های مان را

و یکصدا می خوانیم :

صدها گل ِ سرخ ِ ما را پرپر کرد

آنکه

جهنم اش را

با کشتن ِ چراغ ِ اندیشه های جوان ِ ما

روشن کرد

غافل از آنکه

این شعله های نامیرا

جهنم اش را خاموش می کنند

روزی برای همیشه

همین امروز

یا فردا .

 

………….

مینا زرین برای یادبود دهه 60 ومادران خاوران تقدیم می کنم  و اعلام جرم به عاملین و امرین را دارم

http://www.youtube.com/watch?v=SU1oLnE4rn0&feature=share

 

از حسن حسام

 

مقتول « لعنت آبا د »

 

هنگام که غبار خا کستری سحر

بر چهره خیس بنفشه زا ر می نشیند

وعطربی دریغ آفتاب پگا ه

کوچه های یخ زده را گرم می کند

زیر نگاه آنکه در چا رقد سیا ه خود شکسته

وشوق دیدارت را بر آستانه در نشسته است ،

                                                     می آیی

هنگام که خیابا ن های خا موش ِ  این شب ِ خوف

در شعله ی فریادی گُر می گیرد

و شطی از عشق و بهار نارنج

خواب خوش ِ  سنجا قک ها رامی شکند ،

                                              می آیی

هنگام که بر می آشوبد خاک

                                  بی باک

در گام ها ی معترض بردگان ِ  کار،

و کارخا نه ها و مزرعه های میهن ِ  در بند

در سرود ِ دلکش ِ آزادی

                             نفس می کشد  ،

                                         می آیی !

  می آیی ،

در هلهله هزاران مُشت

در رودخانه ای از آژیرکا رخا نه ها

در هجوم  ِ رویش مزارع آزاد شده

در سفره های پُر از نان

و بر تلی از حلبی آباد های ویران

 

آهای !

       مقتول « لعنت آباد »

که دشنه ای در پشت

وزخمی درشت بر سینه داری !

می آیی

       می آیی

                می آیی

 

می آیی

        با اولین جوا نه آن طوفان ِ  بزرگ

وعاشقانه می رقصی

در رقص شادما نه جنگل!

آهای!

مقتول ِ  لعنت آباد !

با اولین وزش

با اولین جوا نه

با اولین سرود

               می آیی !

می آیی

 وتن پوش ِ  مشبکت

                        تا همیشه

پرچم ِ ما خوا هد بود

از شکیبایی شما ممنو نم .

                               حسن حسام

…………….

 

( دریافتی گزارشگران از شعله امید برای دفتر یادبود )

 

تقدیم به تمامی جانباختگان راه آزادی و جان بدربردگان زندانهای سالهای سیاه ( دههء شصت )

و تقدیم به کسی که قصهء شیدایی جانهای عاشق را با خون دل  نوشته و مینویسد: « ایرج مصداقی»

با درود و احترام

شعله امید – ایران

 

«  این ریشه ها هرگز نمی خشکند  »

 

وقتی که پیر ِ شب پرست

پنجره های صبح را می بست ،

وقتی خورشید را نشانه گرفت و

سپیده را به خون نشاند ،

وقتی که پیر شب پرست

بهار نو رسیده را در قحطی شعور

به پشتگرمی  ِ مشتی عربده جو

به چارمیخ تباهی  کشاند ،

وقتی که دست خشم و کین

در تطاول مزرعهء عشق

خرمن خرمن شقایق را

به آتش جهل خود سپرد ،

وقتی که دامن دامن گل ِ سرخ

در مشتهای زشت و پلشتش ،  پژمرد ،

هرگز در ذهن فقیر ِ پیر ِ شب پرست

اندیشهء فردا راهی نداشت

هرگز به باورش نمی آمد

که ریشه ها  نمیخشکند

که ریشه ها نمیسوزند……….

***

آن سالهای دور ، در باغ بی برگی و سرگردانی

در شب نشینی ِ نوچه های دیو جنون

بر فراز کاخ  ِ تزویر

چیزی نبود جز قهقهه های  مستانه

که سکوت کوچه های دلگیر عافیت طلبان را میشکست ،

و به جز این ؛

چشمه چشمه اشک مادران

 مادران سوگوار و عزادار

مادران بی پناه

 بی تکیه گاه ؛

اما استوار

و سوز دل پدران ِ شکسته قامت از داغ  سروهای جوان

آن صاعقه های طغیان ،

و …..شب گریه ها… بی شانه هایی برای گریستن

حتی شانه های استخوانی  ِ یک همدرد ؛

و دیگر چه ؟!

و دیگر………..

دیگر کران تا به کران ،  خاطره ها

خاطره های چون کابوس

بغل بغل اوراق  ِ بخون نوشته

بر تارک روشن تاریخ

گرچه با بغضی در گلو و خروشی در حنجره 

از دل سلولهای تاریک و نمدار

از دل ِ سیاهچالهای دهشتبار

از داخل قبرهای زندگان زنده به گور

ورق ورق خاطره های  بجان و خون نوشته ؛

وَه چه دردناک و جگرسوز

وَه چه تلخ و گدازنده  ،

اما همه افتخارآمیز …. همه قصه ء شیدایی ِ آن جانها

آن پاکبازان و سرافرازان………..

و همچنان

در ذهن فقیر ِ پیر ِ شب پرست

اندیشهء فردا راهی نداشت

هرگز به باورش نمی آمد

که ریشه ها  نمیخشکند

که ریشه ها هرگز  نمیسوزند……….

 

***

و در شتاب فصل های سیاه

وقتی که در یخبندان ِ عاطفهء  آن تنور تابستان

تمام افق های دوردست به ماتم نشست

و آسمان گریست

وقتی که در انحنای خوف انگیز ِ قتلگاه غنچه ها

جلاد ِ خوار و زبون

هزار هزار ستاره را

در سرخی ِ خون  نشاند ،

ناباورانه بر گورهای گمشده ء سروها

صدها و هزارها جویبار ِ زلال جاری شد ،

و بر پای نخل های سوخته

با ساده ترین فلسفهء عشق و ایثار ؛ چشمه ها جوشید و روان گردید……..

و هنوز  در همین نزدیکی……… یا کمی دورتر، در هرسو

اینجا

 آنجا

 هرجا که بنگری

از سرخی ستاره های بخون خفته

بر شاخه های درخت آزادی

هزاران هزار ستاره شکفته

و  آسمان شبگرفته ، روشن شده است .

در هر سو

غریو فریادیست که بگوش میرسد

و  دلی که میسوزد … دستی که مینویسد…

همو که از خاطره ها ، حقیقت را نقش و رقم  زده است ،

همو که اندیشه های ژرف را

 دوباره شکوفا  کرده ،

رفیق ِ گریه ها و  همریشهء سروهای بخون غلتیده

آری ،

در صداقت آینه شکی نیست

تاریخ  ِ فردا و فرداها

گواه ِ آینه هاست .

گوش کن !…. همیشه صدایش بگوش میرسد :

« این ریشه ها هرگز نمی خشکند

این  ریشه ها  هرگز  نمی سوزند ! » .

شعله امید – ایران

…………..

 

پـویـان انـصـاری: تـابستـانـی بـر سـاحـل خـونیـن ِ یـک نـظـام

 

 

وقتـی خـورشیـد تـابـان هم،

در آن تـابستـان سیـاه،

بـرای لحظـه ای،

درخشش خـود را بـر زمین،

از یـاد می بـرد،

عُمق فاجعه کُشتـار نسلی مُصمم و مبارز،

در آن تـابستـان جهنمی،

آسمـان سرزمینی را،

به سـوگ و مـاتـم،

می نشـانـد.

در آن تـابستـان سـوزانِ غمـزده،

واژه ِ مُقـاومـت،

در زنـدان های مخوف آخوندی،

شکنجه گران را هم،

به حیـرت وا داشت.

فـرمـان آن گُجستـک جلاد جمـاران خُمینـی

در کُشتـار گُـلهـای گُـلگـون جـوانـان وطن،

گـواهِ یک جنایت هولناک،

علیه بشریت شد که بعـداز یک رُبـع قـرن،

حمـاسـهِ آن گُـلهـای نـو شگفته،

هـرگـز فـرامـوش نمی شـود،

هم چنانکه نفـریـن مـادران داغـدیـده،

روز و شب،

بـر اهـریمنـان چمباتمه زده بـر میهنمـان،

در میانشـان جاریست.

در چشمـان نـافـذ آن زندانی آزادیخواه،

نـه تـرسـی بود نه پشیمـانـی،

لاله های سُـرخ،

در بـرابـر جـلادانِ ننـگِ تـاریـخ ِ بشـریـت،

مانند سرو قامت کشیده،

ایستـادنـد.

آنهـا، با دریایی از صداقت و عشق به آزادی،

حمـاسـه آفـریـدنـد.

افسـانـه فقط در تـاریـخ نیست،

واقـعـیـت تـاریـخـی تـابستـان دهـه شصـت

با کـوهـی از عشق و مقـاومـت آن دلاوران،

در زیر وحشیانه ترین شکنجه های باور نکردنی،

بـه افسـانه، تبدیل شـد.

اینـک من و تـو،

قطره ای از دریـای قلم و سرشار از سخنان نا گفته آنهـا هستیـم.

قتـل عـام زندانیـان سیـاسـی در تـابستـان دهـه شصـت توسط ِ نـظـام جنـایتکـار جمهوری اسلامی در ایـران،

نـه فـرامـوش شـدنی است و نـه بـخشودنـی.

بیـاد آن گُـلـهـای همیشه جـاودانِ دهـه شصـت.

                                                                                        شهریور 1392- استکهلم

 

……………….

تحصیلات من در دانشگاه انسانیت لاجوردی در اوین

نادر احمدی

همانطور که می دانید در کشوری مانند ایران که در آنجا مانند بقیه جهان قانون جنگل حاکم است و “مزد گورکن از جان آدمی افزونتر است” معمولآ یک فعال سیاسی باید انتظار دستگیری و شکنجه و اعدام را داشته باشد و این تهدید همیشه مثل سایه او را تعقیب می کند، اما با وجود این، دستگیری و زندانی شدن هر فرد یک واقعه غیر مترقبه و دور از انتظار است و ناگهان اتفاق می افتد! و شما تا به خودت بیایی متوجه می شوی که وارد عالم برزخ شده ای و ارتباط  تو با بقیه جهان قطع شده است و تمام حقوق و اختیارات خودت را از دست داده ای و به یک ابزار بی اراده در دست کسانی تبدیل شده ای که به اختیار خودشان سرنوشت تو را تعیین می کنند! بدینترتیب بود که روزی از روزها در حال پخش اعلامیه بر علیه جنگ ایران و عراق به دست اراذل و اوباش ( فردی که به عنوان مسئول آن کمیته مرا دستگیر کرد به گفته هم سلولی هایم، در زمان شاه یک چاقوکش در محله حسن آباد تهران بوده است! و اکنون به خط امامش پیوسته بود ) یک کمیته در خیابان قزوین تهران دستگیر شدم و در آنجا با زنده یاد قاسم گلشن یک عضو سازمان پیکار آشنا شدم. او که به اتفاق تعدادی از دوستان و اعضای خانواده اش بر اثر یک سهل انگاری در خانه اش در منطقه میدان گمرک تهران با پای شکسته و در گچ دستگیر شده بود وضعیت روحی خوبی داشت. بعد از گذران چندین روز در آن کمیته روزی در یک جیب لندرور مرا به اتفاق قاسم گلشن و هم پرونده ای هایش مستقیمآ روانه دانشگاه انسانیت لاجوردی در اوین کردند. در اوین یک شب را در یک سلول انفرادی گذراندم و روز بعد مرا با چشمان بسته به زندان کمیته مشترک منتقل کردند. در سلول انفرادی کمیته مشترک که ساختمانی بسیار قدیمی بود قاسم گلشن نیز در طبقه همکف در سلول روبروی من قرار داشت و از سوراخ در، رفت و آمد او را میدیدم، بعد از گذراندن بیش از سه ماه  در سلول انفراد ی مرا به طبقه بالا و سلول عمومی بردند و در آنجا مجددآ با قاسم گلشن و تعدادی هوادار سازمان آرمان مستضعفین همسلولی شدم. قاسم گفت که بازجو به او گفته است که او را اعدام خواهند کرد و بر این اساس با شروع اولین اعدام ها او و محمد رضا سعادتی از رهبری مجاهدین خلق جزو اولین اعدامیان در لیست انتظار بودند که اعدام شدند ولی در بیانیه دادستانی تهران که از رادیو خوانده شد به نحو مضحکی اتهام قاسم گلشن را ” پاشیدن فلفل و نمک به چشم برادران پاسدار” اعلام کردند ولی فورآ در یک بیانیه تصحیحی اشتباه خود را تصحیح کردند! بعد از بازگشت از کمیته مشترک به زندان اوین مدتی را در سلول های بند 325 با یک هوادار مجاهدین و یک مهندس هوادار نهضت آزادی که پدرش را نیز در همین ارتباط دستگیر کرده بودند و یک فرد دیگری که او نیز از اروپا و آلمان آمده بود در یک سلول کوچک انفرادی بودم و روزی که از هواخوری نیم ساعته به درون سلول باز می گشتیم با یک فرد قد کوتاه برخورد کردیم که او نیز به سلولش باز می گشت و به ما سلام کرد و من که او را نشناخته بودم از هم سلولی هایم پرسیدم که او کی بود و مجاهد هم سلولی به ما گفت که او محمد رضا سعادتی بود.  در سلول های عمومی کمیته مشترک که در طبقه بالا قرار داشتند یادگاری و اسم گروگان های آمریکایی که مدتی را در آنجا گذرانده بودند بر روی دیوار های سلول به زبان انگلیسی دیده می شد. در سال 1359 که مسابقه اعدام و ترور سازمان مجاهدین خلق و دولت جمهوری اسلامی هنوز آغاز نشده بود، شرایط در زندانهای جمهوری اسلامی به گونه دیگری بود و شدت فشارها و سرکوب در زندانها هنوز قابل تحمل بود. روزی از روزها در محوطه زندان اوین، لاجوردی که تعدادی از هواداران گروه فرقان و گروه آرمان مستضعفین را جمع کرده بود و با آنان بحث (ارشادی!!؟) می کرد، زندانهای حکومت جمهوری اسلامی را “دانشگاه انسانیت” نامید اما اگر شما به چهره خبیث لاجوردی نگاه می کردید براستی شب خوابتان نمی برد! بعدها وقتی که موسی خیابانی و اشرف ربیعی را در حین دستگیری با جمعی از همراهان کشته بودند و جنازه آنان را در محوطه زندان اوین به نمایش گذاشته بودند و زندانیان را گروه گروه برای ترساندن به تماشا می آوردند و (آنطور که من با چشمان خودم دیدم در جنازه قد بلند خیابانی هیچ زخم و اثر گلوله ای به چشم نمی خورد و به نظر می آمد که او قرص سیانور خورده بود اما خانم اشرف ربیعی که با نارنجک خودکشی کرده بود چنان متلاشی شده بود که به سختی قابل شناسایی بود) و در آن شرایط رقت بار که جنازه های تعداد زیادی انسان به خون غلطیده در برابر چشمان ما پهن شده بودند و دختران مجاهد های های گریه می کردند! لاجوردی فاتحانه در آنجا ایستاده بود و در حالیکه از ناراحتی هواداران مجاهدین لذت می برد چهره واقعی ” دانشگاه انسانیت” خود را عیان می کرد. زندان های جمهوری اسلامی براستی جایی هستند که در آنجا انسانیت می میرد و انسان تا حد یک شیئ  بی اراده تنزل داد ه می شود! در سال 1360 و با ورود مجاهدین خلق به فاز نظامی به گفته لاجوردی روزانه هزار نفر دستگیر و به زندان اوین آورده می شدند و بعد از یک محاکمه چند دقیقه ای اعد ام می شدند! بعد از شروع مسابقه اعدام و ترور بین سازمان مجاهدین خلق و حکومت جمهوری اسلامی تمام ملاقات ها قطع شدند و در سلول ها را که تا آن زمان باز بودند بستند و توالت و دستشویی رفتن را ده دقیقه ای کردند و در آن وقت کم براستی توالت کردن و حمام رفتن برای پنجاه نفر که باید از دو دوش و سه توالت استفاده می کردند براستی یک معظل بود! برای اینکه ما را از اقدامات سرکوبگرانه خودشان آگاه کنند و ما را بهتر ببرانند!، روزی از روزها پاسدارها در همه سلول ها برای مدتی کوتاه تلویزیون نصب کردند و آیت الله گیلانی که در آن زمان دادستان انقلاب تهران بود در یک نطق تلویزیونی رسمآ گفت که حکم اعدام منافقین مسلح، اعدام در محل دستگیری است! بدینترتیب بود که اتاق های ما در زندان از زندانی چنان پر شده بودند که حتا جای نشستن و نفس کشیدن نیز نبود! و ما به صورت کتابی می خوابیدیم، یعنی جای کافی برای خوابیدن بر پشت نبود و ما در حالیکه پاهایمان در همدیگر فرو می رفت مجبور بودیم تا به صورت کتابی یعنی پشت به پشت بخوابیم و در اتاق هایی که تخت سربازی وجود داشت بر روی هر تخت دو نفر می خوابیدند. شبها زندانیان اعدامی را به تپه ای که در پشت ساختمان زندان اوین قرار داشت می آوردند و از آنجا که بطور همزمان به آنان شلیک می کردند صدایی شبیه خالی کردن تیر آهن از ماشین را می داد و بدنبال آن به تک تک اعدام شدگان تیر خلاص می زدند که ما با شمردن تعداد تیرهای شلیک شده می توانستیم بفهمیم که هر بار چند نفر اعدام شده بودند. در شب ها یک نورافکن قوی محوطه حیاط کوچک زندان بند دو را روشن می کرد که وقتی که گلوله های شلیک شده از تفنگ های پاسداران از بدن قربانیان عبور می کرد و به دیوار تپه اصابت می کرد خاک بلند می کرد و این خاک در نور قوی نورافکن بخوبی دیده می شد، بدینسان یاران شناخته و ناشناخته ما در مقابل چشمان ما بر خاک فرو می افتادند سرد، و آسمان شبی بی ستاره را نمایان می کرد! و همه این ددمنشی ها در مقابل چشمان مردم بی تفاوت ایران اتفاق می افتاد!؟ براستی اگر شرایط مناسب باشد انسان می تواند به چنان موجود وحشی تبدیل شود که هیچ حیوان وحشی دیگری قابل مقایسه با آن نباشد! یک پاسدار به نام حامد ( حامد و اسمائیل اسامی مستعار او بودند) که ترک نیز بود و زندانیانی که او را می شناختند می گفتند که او در کمیته، یک زندانی را در زیر شکنجه و بازجویی به قتل رسانده بود و به همین دلیل رژیم او را به عنوان زندانی به زندان اوین منتقل کرده بود و اکنون به جای زندانی بودن ترفیع مقام پیدا کرده بود و ضمن بازجویی در زندان اوین مسئول بند ما نیز شده بود،) او روزی در سلول ما را که از گرما و بی هوایی در حال خفه شدن بود را باز کرد و یک زندانی نیم لخت اما ورزیده را به درون سلول ما که دیگر پر شده بود هل داد و در را بست و رفت! اسم این زندانی تازه وارد شمس الله و از اهالی قروه کردستان بود اما در تهران دستگیر شده بود. بدن او بر اثر کتک و آویزان کردن طولانی  پر از جای زخم بود و هر کدام از انگشتان کبود شده دست و پای او به اندازه دو انگشت متورم شده بودند. روز بعد وقتی که حامد پاسدار پنجره کور شده سلول ما را از حیاط زندان باز کرد و با شمس الله صحبت کرد شمس الله به او گفت که او شبیه نامزدش است و بلافاصله حامد به سلول وارد شد و ضمن اینکه در مقابل چشمان ما شمس الله را به شدت کتک زد او را با دستبند با خود برد و روز بعد که چند روز بعد از انفجار دفتر ریاست جمهوری و ترور رجایی و باهنر بود، همان حامد به سلول ما آمد و تعدادی از افراد و از جمله مرا با خود به پیشگاه لاجوردی برد و او از ما پرسید که آیا ما حاضریم تا در یک شو تلویزیونی سازمان مربوط به خود را محکوم کنیم و بعد از آن مرا که یک چشمبند بر چشم داشتم به محوطه ورودی به بند که با یک پله به طبقه همکف که سلول های ما در آنجا قرار داشت مرتبط می شد و با نرده آهنی محصور شده بود برد و در کنار دیوار نشاند و من با شنیدن صدای آه و ناله، از زیر چشمبند به دور و بر خود نگاه کردم و شمس الله را دیدم که نیمه جان با دستبند از دست و پا از نرده های پله ها آویزان شده بود. آری مردم ایران یک چنین پاسداران و شکنجه گرانی را تربیت کرده اند. روزی پاسداری در سلول ما را باز کرد و با ما گفت که چشمبند بزنیم و به دنبال آن همه ما را در حالیکه با چشمان بسته دستانمان را بر روی شانه نفر جلوی گذاشته بودیم از محوطه سرپوشیده زندان به فضای باز بیرون زندان که صدای صلوات زندانیان بلند بود منتقل کردند و در یک صف بر روی زمین نشاندند و گفتند که بدون اینکه به اطراف خود نگاه کنیم چشمبندهای خود را بر داریم و ما بعد از اینکار در مقابل خود درختی را دیدیم که از آن یک کودک با دست شکسته و در گچ آویزان بود و یک پاسدار به نام علی شاه عبدالعظیمی که من او را از زندان کمیته مشترک می شناختم مانند معرکه گیرها با در دست داشتن یک چوب ضمن اشاره به کودک حلق آویز شده می گفت: ” این منافق مسلح را که می بینید تعداد زیادی از برادران پاسدار را به شهادت رسانده است” و زندانیان نیز باید بلافاصله تکبیر می فرستادند! بالاخره بعد از اینکه من نیز حکم گرفتنم، مرا به زندان قزل حصار منتقل کردند. در زندان عمومی قزل حصار که توسط توابین اداره می شد سلول ها را که در آنها باز بود و ما می توانستیم آزادانه به حیاط برویم، بر اساس معیار خودشان از نظر ضدیت با رژیم به درجات مختلف تقسیم کرده بودند و سلول یک و دو متعلق به توابین مسئول بند بود و هر چه که به سلول 24 که سلول آخر بود نزدیک می شدی موضع ضد رژیمی سلول ها بیشتر می شد. بدینترتیب ابتدا برای شناختن من، مرا در سلول 12 جای دادند و بعد از مدت کوتاهی مرا به سلول 23 که سلول افراد شدیدآ سرموضع بود و به نظر توابین و مسئولین بند حتا از سلول 24 نیز ضد رژیمتر بود منتقل کردند و از آنجا بعد از چند ماه به همراه تعدادی از هم سلولی هایم مرا با یک کامیون یخچالدار به زندان انفرادی گوهردشت که تازه افتتاح شده بود منتقل کردند و بعد از اینکه حدود یک و نیم سال به اتفاق یک نفر دیگر در یک سلول انفرادی در گوهردشت که دستشویی و توالت نیز در آن قرار داشت سپری کردم، مجددآ مرا به اتفاق تعدادی از زندانیان گوهردشت به زندان قزل حصار منتقل کردند و ما در آنجا فهمیدیم که در آن مدتی که من در زندان گوهردشت بوده ام، حاج داوود “بی” رحمانی مسئول زندان قزل حصار نیز بیکار ننشسته بود و برای براندن زندانیان سرموضع ” قیامت” درست کرده بود. بعد از ورود به قزل حصار توابین هار هر گروه را برای بازجویی هواداران همان گروه به زندان قزل حصار آوردند و من نیز از این نعمت اسلامی بی نصیب نماندم و از آنها کتکی نیز نوش جان کردم. مدتی نگذشته بود که حاج داوود را از مسئولیت زندان قزل حصار بر کنار کردند و او را به اوین بردند و یک فرد جدیدی را به جای او نشاندند و در سالن بزرگ واحد سه برای ما نمایشگاه کتاب ترتیب دادند و یک آخوند که گفته می شد نماینده آیت الله منتظری است ضمن بازدید از زندان ما به ما گفت که شما آزادید تا هر کتابی که دوست دارید بخوانید و با هم بحث کنید!؟ و بدنبال آن شروع به آزاد کردن زندانیان ملی کش کردند که مانند من سالها بیش از حکمشان در زندان نگهداری شده بودند زیرا که به نظر مسئولین زندان ماها هنوز سرموضع بودیم و نمی بایست آزاد می شدیم! بدینترتیب بود که مرا که با زور به “دانشگاه انسانیت” لاجوردی وارد کرده بودند بعد از یک سال اضافه تحصیل و در مجموع با چهار سال تحصیل از دانشگاه اوین ترخیص کردند و از آنجا که مسئولین این دانشگاه خیلی به ما علاقه داشتند ما باید ضمن سپردن ضمانت محکم هر چند وقت یکبار خود را به دانشگاه اوین معرفی می کردیم تا مسئولین دانشگاه به ما گوشزد کنند که اگر ما دست از پا خطا کنیم چه چیزی در انتظار ما است. لازم به تذکر است که تمام دانشجویان دانشگاه اوین به هنگام فارغ التحصیلی باید یک تعهد را امضاء می کردند که اگر دست از پا خطا کنند باید مجددآ به دانشگاه اوین برگردند و شامل عطوفت اسلامی یعنی اشد مجازات بشوند و قابل درک است که در دانشگاه اوین اشد مجازات چه مفهومی دارد! بدینترتیب به برکت انقلاب اسلامی مرا به زور به “دانشگاه انسانیت” بردند تا مفت و مجانی تحت نظر استاد لاجوردی فارغ التحصیل شوم اما با این تفاوت که هزاران نفر به صورت افقی فارغ التحصیل شدند و مستقیمآ به بهشت زهرا یا خاوران رفتند و من عمودی فارغ التحصیل شدم و اکنون در زندانی به بزرگی کشور هلند ادامه حبس خود را در میان مردمی می گذرانم که مرا دوست ندارند!؟ و به عنوان موجودی درجه دو به ما نگاه می کنند! اینجا قابل تذکر است که این بسیجیان و پاسداران و شکنجه گران که در خدمت رژیم جمهوری اسلامی هستند همان کسانی مانند تهرانی ها و رسولی ها و ساواکی ها و پلیس و ارتشی هایی هستند که در خدمت حکومت شاه بودند و اینان از کره مریخ نیامده اند و فرزندان ملت ایران هستند!؟ نباید از یاد برد که اغلب سران حکومت جمهوری اسلامی خودشان در زمان شاه زندانی سیاسی!! بوده اند!! نکته جالب و قابل توجه این است که آن تعد اد از افراد سیاسی سابق که هوادار مجاهدین یا گروههای رنگارنگ چپ بودند بعد از اینکه در زندان قادر به تحمل شرایط و فشارها نبودند و می بریدند و تواب می شدند، افراد به اصطلاح سرموضع به جای روحیه دادن چنان با تحقیر با آنان رفتار می کردند که آنان دیگر تمام پلهای پشت سر خود را خراب شده می دیدند و خود را کاملآ به آغوش رژیم می انداختند! و علاوه بر اینکه در داخل زندان برای پاسدارها جاسوسی می کردند بعد از آزادی نیز به این کار خود ادامه می دادند و بر اثر گزارش یکی از این افراد بود که مرا به اوین احضار کردند و یکی دیگر از آنان را در بیمارستانی دیدم که به ملاقات یک پاسدار مجروح جنگی آمده بود! این تواب در قزل حصار مسئول بند ما بود. به نظر من مهمترین موضوع این است که ما از خود بپرسیم که براستی چه شرایط و عواملی باعث شدند که آخوندها بر موج قیام سال 1357 سوار شوند و آیا این گفته درست است که قیام سال 1357 یک انقلاب مخملی بود که با دست آمریکا ایجاد و هدایت شد و در واقع حکومت جمهوری اسلامی بسیار بیشتر از حکومت شاه که تاریخ مصرفش تمام شده بود به آمریکا و هم پیمانانش خدمت کرد!؟ به امید روزی که بشریت از دست تمام دولت ها و زندان های آنان خلاص شود

 

 

 

Kommentar verfassen

Trage deine Daten unten ein oder klicke ein Icon um dich einzuloggen:

WordPress.com-Logo

Du kommentierst mit Deinem WordPress.com-Konto. Abmelden / Ändern )

Twitter-Bild

Du kommentierst mit Deinem Twitter-Konto. Abmelden / Ändern )

Facebook-Foto

Du kommentierst mit Deinem Facebook-Konto. Abmelden / Ändern )

Google+ photo

Du kommentierst mit Deinem Google+-Konto. Abmelden / Ändern )

Verbinde mit %s